I
چه اهمیتی دارد پشتِ ماسک ها لب ها بخندند
یا چشمی دریا بگرید؟
بیرون برف می بارد
و آن که دوان دوان از کوه به زیر می آید
بال هایِ خودش را قیچی کرده.
حتا اگر ما مثلِ دو کبکِ عاشق
پشت این میز بنشینیم و
فنجان ها را دم به دم پُر کنیم...
روی میز همیشه شاخه ی گلی هست
که زمستان را از بهار پر می کند.
II
ماندن در عکس ها
طعمِ سرب وُ
لایه هایِ سکوت:
خاکستریِ تندِ تهران
سبزِ سنگینِ استکهلم
بنفشِ کودکی –
بر تلِ خاک هایِ جنوب
میانِ من وُ مرده هایِ من
به تماشایِ شعر ایستاده ام
انگار پرنده ام
کودکی با دست هایِ از بال رفته.
III
جنبشی سفید
لایِ سروهایِ کوهی
پروانه ای خوابِ سوزشِ سبز می بیند
در پیله یِ پاره.
دریا، ولی همان دریاست
پنهان در مِه
نرم وُ آهسته در این غروب می جُنبد.
IIII
جایِ پایِ سُمِ اسب
رویِ سنگفرشِ خیابان
بویِ صبح بر یوزه یِ تخت وُ
ساعتِ کوکی
کمی لکه هایِ نور. یک دشت تاریکنایِ تن
پلکی باز شد. پلکی بسته.
بی صدا از ناگهانی ها گذشت سر
مثلِ بادهایِ از رؤیا گذشته
کودکی به جست وُ جویِ یک لولا –
برایِ استخوان هایش
پشتِ لکه هایِ نور گم شد.
برگ هایش را می بینم
نقش هایِ سرگردانِ خاک هایم.
V
نسیمی میانِ عقربه و عدد.
قطاری که نمی آید، می رود.
در کفِ دست
صورتی پناه گرفته
کوچک تر از کفِ دست.
VI
می گوید: "سوسک هم مالکِ حقیقتِ خود است.
سوسک ها را زیرِ پا له نکنیم."
من رازِ غم هایِ مادرم را می دانم
به آن سویِ لباس هایِ پاره اش سفر کرده.
استکهلم/ماه می دوهزار و نه میلادی
این قطعات اولین بار در سایت «رندان» منتشر شده است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر