۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه

در آینه کسی نیست


۱

شکل هایِ هندسیِ صورتت را در قاب می چینی
از تمامِ کاشی ها عشق چینیِ لب پریده ای ست،
می گویی و خوابت می آید.

در خواب چادرت
راهِ خودش را می رود
بر باد موهایت
بر پله های دیگری...


۲

از هفت شهر عشق
پرنده های شاخدار رسیده اند
از غروب هایِ شیشه ای گذشته.

باور می کنم این کویر کتابِ سنگینی ست
با کَنده کاری هایِ تاریخی.


٣

روز در آینه
مارِ خوش خط وُ خالی ست
بر شانه هایِ خرابه ها کشاله می کشد.

در گاهوارهایِ لاجوردی
زیرِ گودیِ گنبدهایِ بی مناره
مسجد هایِ بی امام
رؤیای دیگری ست...


۴

آینه رو به رویِ نور
بر صورتِ خرابه هایم.
در خوابم ولی آدمی نفس نمی کشد.
خانه های بادی
با بلندگوهایِ جمله هایِ سنگین
صحنه ها را هاشور می زنند.

پلک هایم می لرزند
سقفی از جنسِ پوستِ مار
بر سرم آوار می شود...

در آینه کسی نیست
در آینه کسی نیست


تير ۱٣۹۰ - ژوئن ۲۰۱۱


اولین بار در سایت اثر
منتشر شد.

هیچ نظری موجود نیست: